نسل من
روزانه هزاران سیب از درخت میافتد اما انچه وجود ندارد دید نیوتونی ماست.
چهارشنبه 1387/04/19
چهارشنبه
یادت هست می گفتی صدای من
این من در سوگ سلام ستاره نشسته
به آواز غمگنانه ی قنات خشکیده می ماند ؟
وقتی که اسبهای عرق کرده ی باد یالایال می تازند
و چاه های تشنه عبورشان را
های می کشند
در برهوت شنپوش
تو اما صدایت گواه بیداری بود
پس چرا به دخمه پریدی ؟ خش نوا مرغ
بی بی بهشت بابونه
خاتون نور
در گرماگرم آن شوریده سری
تن به باد سپردنت چه بود ؟
به خدا نوشتن از بادبک باد برده ی بوسه دشوار است
ساده نیست سوگ شمار شهامت شن ها بودن
وقتی دریا
با جاروی بلند موجش مدام
دامنه ها را درو می کند
بگو چه بگویم در تداوم تاراج این همه تبردار ؟
بگو چه بگویم در خاموشی خورشید ؟
یغما گلرویی
نوشته شده توسط ماندانا
در 15:34 | لینک ثابت
•
سه شنبه 1387/04/18
اینم واسه تنوع
چارلیز ترون زیبای آفریقایی تبار







نوشته شده توسط ماندانا
در 12:16 | لینک ثابت
•
سه شنبه 1387/04/18
از شعر سه شنبه خوشم نیومد واسه همین نذاشتمش
نوشته شده توسط ماندانا
در 10:22 | لینک ثابت
•
سه شنبه 1387/04/18
اگر عشق نبود
از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟
در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟
قیصر امین پور
نوشته شده توسط ماندانا
در 10:20 | لینک ثابت
•
دوشنبه 1387/04/17
دوشنبه
باد دلواپس آذرماه رابه یاد آر
کوچه های عریض آشتی کنان
همصدایی دف ها و دست ها را
گفتم : آن چشم ها را
از کدام آهوی رو به جاقو امانت گرفته یی ؟
گفتی : گواه گریه خدا داد است
بعد از آن بود که معنی نمنکی آسمان را فهمیدم
بعد از آن بود که ارتفاع علاقه ایمان آوردم
بعد از آن بود که دستهای من
موطن تمام ترانه های باران شد
واپسین سط تمام نامه ها
به هزار بوسه ی ساده می انجامید
به دل دل دوباره ی دیدار
به عبور سر نیزه ی نیاز از بناگوش گناه
به نگاه رسواگر ماه از درز پرده ها
به فاصله یی کوتاه و سوسوی سیگاری که فروغ
زندگی می نالیدش
چه قدر آرامش قبل بعد طوفان زیبا بود
نه نیازی به رسیدن رویا
نه میلی به خلاصی خواب
تنها سرانگشت نوازش عطر آشنای علاقه و
سکوت سکرآوری در حوالی خواب و بیداری
کاش از آغوش آن همه آسودگی بیرون نمی آمدیم
یغما گلرویی
نوشته شده توسط ماندانا
در 15:26 | لینک ثابت
•
دوشنبه 1387/04/17
آخیش دارم یه نفسه راحتی میکشم خدا جون دستت درد نکنه که منو همیشه دوست داری
دوباره زندگیم داره به رواله گذشته بر میگرده وای خدا دارم کیف میکنم دوباره همون بی نظمیا همون بد قولیا که من عاشقشونم دوباره دوستام دوباره خنده از ته دل دوباره همه چیز................ وای که من چقدر خوشحالم اما یه چند روزیه که کمرم درد میکنه من فکر میکنم این یه چراغ قرمز از طرفه خداست که بهم بگه ماندانا من اینجام حواست باشه ها
وای خدا من خیلی دوست دارم قد همه چیزایه بزرگ
وای دوباره فیلم دیدنا یه اخره شب که صدایه کامپیوتر داده همه رو در بیاره و منم عینه خیالم نباشه . دوباره وب گردی
دوباره کلاس زبان
دوباره استخر
دوباره دوستام
دوباره بیرون رفتن با دوستام
دوباره همه چیز من عاشقه تکرارم . دوباره غصه خوردن واسه حذف ایتالیایه عزیزم...........................
نوشته شده توسط ماندانا
در 15:21 | لینک ثابت
•
یکشنبه 1387/04/16
این شعر رو واسه شهرستانه زادگاهم گذاشتم چون عاشقانه خاکشو
طوطیایه چشمانم میکنم
زادگاه من
ای روستای خفته بر این پهن دشت سبز
ای از گزند شهر پلیدان پناه من
ای جلوه ی طراوت و شادابی پناه من
ای جلوه ی طراوت و شادابی و شکوه
هان ای بهشت خاطر ای زادگاه من
باز آمدم به سوی تن زان دور دورها
زانجا که صبح می شکفد خسته و ملول
زانجا که ماه در افق زرد گونه اش
در کام ابر می خزد آهسته و ملول
باز آمدم که قصه ی اندوه خویش را
با صخره های دامن تو بازگو کنم
وندر پناه سایه ی انبوه باغ هات
گلبرگ های خاطره را جست و جو کنم
هر گوشه ای ز خلوت افسانه رنگ تو
یاد آفرین لذت بر باد رفته ای ست
وان جویبار غم زده ات با سرود خویش
افسانه ساز لحظه ی از یاد رفته ای ست
ای بس شبان روشن افسانه گون که من
در دامن تو قصه به مهتاب گفته ام
وز ساحل سکوت تو با زورق خیال
تا خلوت خدایی افلک رفته ام
ای بس طلیعه های گل افشان بامداد
کز جام لاله های تو سرمست بوده ام
و ای بس ترانه ها که به آهنگ جویبار
آن روزها به خلوت پکت سروده ام
آن روزهای روشن و رویان زندگی
دوران کودکی که بر آن لحظه ها درود
در دامن سکوت تو آرام می گذشت
خاطر اسیر خاطره ای کودکانه بود
آری هنوز مانده به یاد آنچه نقش بست
آن روزها به خاطر اندوه بار من
وان نام من که بر تنه آن چنار پیر
زان روزگار مانده به جا یادگار من
با لکه های ابر سپیدت که شامگاه
ایند بر کرانه دشت افق فرود
چون سوسنی سپید که پر پر شود ز باد
بر موج های ساحل دریاچه ای کبود
با آن چکادهای پر از برف بهمنت
با آن غروب های شفق خیز روشنت
وان آسمان روشن همرنگ آرزو
وان سوسوی شبانه فانوس خرمنت
همواره شادمانه و شاداب و پر شکوه
چون نوشخند روشنی بامداد باش
هان ای بهشت خاطره ای زادگاه من
سرسبز و جاودانه و بشکوه و شادباش
شفیعی کدکنی
نوشته شده توسط ماندانا
در 12:41 | لینک ثابت
•
یکشنبه 1387/04/16
یکشنبه
در دیدار نخست آن همه خورشید
دستادست تو بودم
گفتی : سه قلب سر به زیر نشانی خانه ی اوست
و باد بی قرار
روسری سیاه تو را به نام من دزدید
در زدیم
صدای سرفه خبر از آمدنش می داد
به نگاهی درد تمام ترکه ها را از خاطرم برد
گفتم : آزادی ام ‚ آزادی ات ‚ آزادی مان
صرف آرزو چه دشوار است پدر
جوابش تلخ بود دردی هزار ساله
جمجمه ی پدرانمان خشت مناره ی چنگیز است
بهترین خاطراتمان از اسکندر به جا مانده
در بهار بی بار و برگی زیسته ایم
چگونه می خواهی چنارمان سبز باشد ؟
در پناه سه استکان حقیقت گریستیم
پاسفت کرده بود
یغما گلرویی
نوشته شده توسط ماندانا
در 12:36 | لینک ثابت
•
شنبه 1387/04/15
شنبه
ناظم ما می گفت
پیش بزرگترها فظولی موقوف
و من فضول بودم
نه دسعت به سینه ی سکوت
نه سربراهمشق مسیر مدرسه
تجدیدی هزار مرتبه نوشتن تکرار نخواهد شد
تجدیدی دوستت دارم گوشه ی کتاب جبر
تجدیدی مداوم ترکه و تنبیه
تجدیدی برپا ناشنیده ی معلم
تجدیدی برجا نماندن زنگ آخر
تجدیدی دیوار کوتاه ته حیاط
فراش فربه مدرسه به گرد گریز من هم نمی رسید
بر نیمکت سبز همان پارک سوت و کور می نشستم
جریمه های عاشقانه ی خود را رج می زدم
آن زن ستاره دارد
آن زن عشق دارد
آن زن ترانه دارد
سوالهای ساده قد می کشیدند
چرا آن ماهی سیاه به دامنه ی دور دریا نرسید ؟
چرا پدربزرگ که با دعاهای مداوم من زنده نشد ؟
چرا کسی گوش آقای مدیر را نمی کشد
وقتی داد می زند و حرفهای بد می گوید ؟
مگر خط کش برای خط کشی کردن دفاتر نیست ؟
پس چرا آقای ناظم راه استفاده از آن را نمی داند ؟
این خطوط خون مرده از کف دستهای من چه می خواهند ؟
دانستن مساحت مثلث به چه درد من می خورد ؟
و هیچکس از کسان من نمی دانست
که با همین سوالهای ساده بی حصار
راهی به سواحل ستاره باز خواهم کرد
راهی به رهایی رویا
و خانه ی شاعری بزرگ
که رئ به اینه دعا می کرد
یغما گلرویی
نوشته شده توسط ماندانا
در 12:33 | لینک ثابت
•
جمعه 1387/04/14
مرا ميبايد که در اين خم ِ راه
در انتظاري تابسوز
سايهگاهي به چوب و سنگ برآرم،
|
چرا که سرانجام |
|
|
|
اميد |
از سفري بهديرانجاميده بازميآيد.
|
به زماني اما |
| |
|
|
اي دريغ! |
|
|
|
که مرا | |
بامي بر سر نيست
نه گليمي به زير ِ پاي.
|
از تاب ِخورشيد |
|
|
|
تفتيدن را |
سبوئي نيست
تا آباش دهم،
و برآسودن از خستهگي را
|
باليني نه |
|
|
|
که بنشانماش. |
□
مسافر ِ چشمبهراهيهاي ِ من
بيگاهان از راه بخواهد رسيد.
اي همهي ِ اميدها
مرا به برآوردن ِ اين بام
نيروئي دهيد
نوشته شده توسط ماندانا
در 13:25 | لینک ثابت
•

